
دل نوشته های یک زن دیر می رسد. خیلی دیر. تقریبا کتاب را تمام کرده ام و هوای ایستگاه حالا خیلی گرم شده. سلام و احوال پرسی مان مثل آدم های دیگری نیست که سیزده سال یکدیگر را ندیده اند. مثلا من بلند شوم و جیغی بکشم، یکدیگر را بغل کنیم و بالا پایین بپریم و بوس بوس. آن وقت ها هم اینجوری نبودیم. حالا هم. بی صدا می آید و کنارم می نشیند. سر می گردانم و به نیمرخ زیبا و جدی اش خیره می شوم. موها را رنگ نزده و تارهای سفید، تک و توک بین سیاهی مواج گیسوانش دویده اند. به...
ادامه مطلب