دل نوشته های یک زن
دیر می رسد. خیلی دیر. تقریبا کتاب را تمام کرده ام و هوای ایستگاه حالا خیلی گرم شده. سلام و احوال پرسی مان مثل آدم های دیگری نیست که سیزده سال یکدیگر را ندیده اند. مثلا من بلند شوم و جیغی بکشم، یکدیگر را بغل کنیم و بالا پایین بپریم و بوس بوس. آن وقت ها هم اینجوری نبودیم. حالا هم. بی صدا می آید و کنارم می نشیند. سر می گردانم و به نیمرخ زیبا و جدی اش خیره می شوم. موها را رنگ نزده و تارهای سفید، تک و توک بین سیاهی مواج گیسوانش دویده اند. به
برچسب:
نویسنده: کیانوش کریمیان
دل نوشته های یک زن
اوایل کلاس پنجم دبستان بودیم که معلم عوض شد. معلم جدید از مدرسه پسرانه آمده بود و حوصله ی "مسخره بازی های دخترانه" را نداشت. سرسخت و قوی و مصمم بود و به جای آن "آخی عزیزم" هایی که بهشان عادت کرده بودیم توی چشم مان زل می زد و راست و مستقیم می رفت سر اصل مطلب. برای همین شاید یک جور حس ترس و احترام دلنشینی را از همان روزهای اول در دل ما کاشت. به شدت از ما کار می کشید. وادارمان می کرد از روی همه ی کتاب ها بنویسیم و از همان ابتدا به ما فهما
برچسب:
نویسنده: کیانوش کریمیان
دل نوشته های یک زن
از مرز خاطرات خودم گذشته ام و به دنیای داستان های دیگران پا گذاشته ام. اینجا هر انسانی افسانه ای دارد. کافی است سوالی بپرسی تا کتاب داستان هایشان را روبرویت بگذارند و برگ برگش را با تو شریک شوند. اینجا آدم ها از خودشان و حرفه شان و اشتباه هایشان، از گذشته شان شرمسار نیستند. خطاهاشان را با همان صداقتی مطرح می کنند که افتخاراتشان را. اینجا آدم ها واقعی تر اند. حیله ها کم تر است. صورتک ها نازک تر. اینجا سرزمین مردمی است که دردهایشان را با
برچسب:
نویسنده: کیانوش کریمیان
برچسب:
نویسنده: کیانوش کریمیان
برچسب: صندلی,
نویسنده: کیانوش کریمیان
همان پنجره رو به باغ،
همان درخت توت کهنسال،
همان بوته های رز،
همان صندلی،
همان میز،
همان فنجان چای
اما،
بدون من!
بدون من که بنشینم،
که بنگرم،
که ببویم،
که جرعه جرعه بنوشم،
و بنویسم:
از تنهایی ...
نوشته فاطمه کمپانی. دهم ژانویه ۲۰۱۷
و شبی بی نهایت، نفس های سنگین و دود آلودش را به سویم روانه می کند. کاش پیش از رفتنش به من آموخته بود که چطور
بارها را زمین بگذارم و سبکبار سفر کنم.
مثل او که رفت ...
بدون خاطره ای
بدون اندوهی.
نوشته فاطمه کمپانی برای او که سالهاست که نیست ...
برچسب:
نویسنده: کیانوش کریمیان
و چشم می دوزم بر تاریکی ابدی
که تنها روبرویم نیست
تمام زندگی ام را در بر گرفته است.
در نقطه ای که تفاوتی میان چشم بستن و چشم گشودن نیست
و هیچ پرتوی نوری تیرگی سرد اطرافم را نمی شکافد
تنها دلیل موجودیت من
صدای آرام نفس های خواب آلود یک کودک است ....
نوشته فاطمه کمپانی. 19 فروردین 95. روزی که خورشید در خوش یمن ترین مرتبه خود باید باشد و می اندیشم چه شوخی عجیبی است!
برچسب: صندلی,صندلی اداری,صندلی داغ,صندلی ماساژور,صندلی لهستانی,صندلی راحتی,صندلی نیلپر,صندلی مدیریتی,صندلی چوبی,صندلی ماشین کودک,
نویسنده: کیانوش کریمیان
رام بهادور بومجان
در حفره ی درخت کهنسال
رویای بودا را در دل می رویاند.
نمی خورد.
نمی آشامد.
نمی جنبد.
با این حال نیروانا را از او می دزدند
زائرانی که تشنه ی قطره ای نور اند.
نوشته ی فاطمه کمپانی. یازدهم اردیبهشت 95. برای پسر پانزده ساله ای که شاید بودا باشد.
برچسب: رام بهادور بومجان,
نویسنده: کیانوش کریمیان
برچسب: سنجار,سنجاري,سنجاري سمك,سنجاره,سنجار اليوم,سنجار الان,سنجار عراق,سنجاره من شمر,سنجار تويتر,
نویسنده: کیانوش کریمیان
برچسب:
نویسنده: کیانوش کریمیان
برچسب: زیر سم اسبان است,زیر سم اسب شب,نوحه زیر سم اسبان است,فردا بدنش زیر سم اسبان است,
نویسنده: کیانوش کریمیان