خرید بک لینک
دل نوشته های یک زن دیر می رسد. خیلی دیر. تقریبا کتاب را تمام کرده ام و هوای ایستگاه حالا خیلی گرم شده. سلام و احوال پرسی مان مثل آدم های دیگری نیست که سیزده سال یکدیگر را ندیده اند. مثلا من بلند شوم و جیغی بکشم، یکدیگر را بغل کنیم و بالا پایین بپریم و بوس بوس. آن وقت ها هم اینجوری نبودیم. حالا هم. بی صدا می آید و کنارم می نشیند. سر می گردانم و به نیمرخ زیبا و جدی اش خیره می شوم. موها را رنگ نزده و تارهای سفید، تک و توک بین سیاهی مواج گیسوانش دویده اند. بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 14:21

دل نوشته های یک زن اوایل کلاس پنجم دبستان بودیم که معلم عوض شد. معلم جدید از مدرسه پسرانه آمده بود و حوصله ی "مسخره بازی های دخترانه" را نداشت. سرسخت و قوی و مصمم بود و به جای آن "آخی عزیزم" هایی که بهشان عادت کرده بودیم توی چشم مان زل می زد و راست و مستقیم می رفت سر اصل مطلب. برای همین شاید یک جور حس ترس و احترام دلنشینی  را از همان روزهای اول در دل ما کاشت. به شدت از ما کار می کشید. وادارمان می کرد از روی همه ی کتاب ها بنویسیم و از همان ابتدا به ما فهماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 14:21

دل نوشته های یک زن از مرز خاطرات خودم گذشته ام و به دنیای داستان های دیگران پا گذاشته ام. اینجا هر انسانی افسانه ای دارد. کافی است سوالی بپرسی تا کتاب داستان هایشان را روبرویت بگذارند و برگ برگش را با تو شریک شوند. اینجا آدم ها از خودشان و حرفه شان و اشتباه هایشان، از گذشته شان شرمسار نیستند. خطاهاشان را با همان صداقتی مطرح می کنند که افتخاراتشان را. اینجا آدم ها واقعی تر اند. حیله ها کم تر است. صورتک ها نازک تر. اینجا سرزمین مردمی است که دردهایشان را با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: دوشنبه 10 آذر 1404 ساعت: 14:21

دنیا همین طور بوده و هست. چرایی اش را من نمی دانم. عوض کردنش هم در توانم نیست. ساز خودش را می زند و قطار خودش را می راند. کاری به خوش و نا خوش ما ندارد. زیباست، اما بی رحم. از زمین خوردن مردم دردش نمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: دوشنبه 23 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:42

بر روی صندلی روسی قدیمی می نشینم و چشم می دوزم بر تاریکی ابدی که تنها روبرویم نیست تمام زندگی ام را در بر گرفته است. در نقطه ای که تفاوتی میان چشم بستن و چشم گشودن نیست و هیچ پرتوی نوری تیرگی سرد اطرافم را نمی شکافد تنها دلیل موجودیت من صدای آرام نفس های خواب آلود یک کودک است .... نوشته فاطمه کمپانی. 19 فروردین 95. روزی که خورشید در خوش یمن ترین مرتبه خود باید باشد و می اندیشم چه شوخی عجیبی است!ادامه مطلب

برچسب: صندلی, نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 11:24

همان اتاق قدیمی،

همان پنجره رو به باغ،

همان درخت توت کهنسال،

همان بوته های رز،

همان صندلی،

همان میز،

همان فنجان چای

اما،

بدون من!

بدون من که بنشینم،

که بنگرم،

که ببویم،

که جرعه جرعه بنوشم،

و بنویسم:

از تنهایی ...

نوشته فاطمه کمپانی. دهم ژانویه ۲۰۱۷


گره خورد به: زن, دوستی, زمستان
لینک مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت ۳:۸ ق.ظ توسط فاطمه کمپانی |

برچسب: مرثیه,برای,خودم, نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:20

در کوله بار من اندوهی است به وسعت دریاها. از کوله بار من جسد گنجشکی تنها و خون آلود بر قدم هایم سرب می پاشد

و شبی بی نهایت، نفس های سنگین و دود آلودش را به سویم روانه می کند. کاش پیش از رفتنش به من آموخته بود که چطور

بارها را زمین بگذارم و سبکبار سفر کنم.

مثل او که رفت ...

بدون خاطره ای

بدون اندوهی.

نوشته فاطمه کمپانی برای او که سالهاست که نیست ...

لینک مطلب نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۴۴ ب.ظ توسط فاطمه کمپانی |

برچسب: نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:20

بر روی صندلی روسی قدیمی می نشینم

و چشم می دوزم بر تاریکی ابدی

که تنها روبرویم نیست

تمام زندگی ام را در بر گرفته است.

در نقطه ای که تفاوتی میان چشم بستن و چشم گشودن نیست

و هیچ پرتوی نوری تیرگی سرد اطرافم را نمی شکافد

تنها دلیل موجودیت من

صدای آرام نفس های خواب آلود یک کودک است ....

نوشته فاطمه کمپانی. 19 فروردین 95. روزی که خورشید در خوش یمن ترین مرتبه خود باید باشد و می اندیشم چه شوخی عجیبی است!

برچسب: صندلی,صندلی اداری,صندلی داغ,صندلی ماساژور,صندلی لهستانی,صندلی راحتی,صندلی نیلپر,صندلی مدیریتی,صندلی چوبی,صندلی ماشین کودک, نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:06

ماه هاست که در سکوتی به سنگینی ابدیت

رام بهادور بومجان

در حفره ی درخت کهنسال

رویای بودا را در دل می رویاند.

نمی خورد.

نمی آشامد.

نمی جنبد.

با این حال نیروانا را از او می دزدند

زائرانی که تشنه ی قطره ای نور اند.

نوشته ی فاطمه کمپانی. یازدهم اردیبهشت 95. برای پسر پانزده ساله ای که شاید بودا باشد.

برچسب: رام بهادور بومجان, نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:06

کاخی کشیده بر دل شنزار از جامه ی سیاه درختان بر باره ی بلند کبودش نقشی ز هفت پیکر بی جان در زیر نور ماه فسرده یک سایه ی پلید شبه گون حک می کند بروی شن سرد با داس نقش هیئت شیطان کابوس سرد گردن و زنجیر خاموشی زبان عدالت فریاد خفته در دل هر مرگ آرامش خیالی طوفان حبس است آرزوی رهایی مرده است رقص و شادی و امید ضحاک فتح کرده جهان را خشم است و نفرت و غم و هرمان بدرود ای شقایق خونین بدرود نخل های سبکبار بدرود کودکان طبیعت بدرود عشق و دانش و ایمان. دیگر زمان سلطه ی پوچی است آغاز داستان تباهی ردی نمانده از گل لبخند فریاد، مرگ، هجرت، پایان. نوشته فاادامه مطلب

برچسب: سنجار,سنجاري,سنجاري سمك,سنجاره,سنجار اليوم,سنجار الان,سنجار عراق,سنجاره من شمر,سنجار تويتر, نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:06

این کمپین مخصوص مشتاقان دور افتاده از کتاب طراحی شده. افرادی که به طور جدی به مطالعه می اندیشند اما با مشکل کمبود وقت مواجه اند. بیست و پنج صفحه در روز به زمان زیادی نیاز ندارد و در عین حال به اندازه کافی زیاد هست که تعداد قابل توجهی کتاب را در طی سال شامل شود. هدف این است که هر روز مقدار معینی مطالعه انجام شود و مطالعه به بخشی از روند زندگی روزانه تبدیل شود. قوانین: ۱. هر روز حد اقل ۲۵ صفحه خوانده شود که البته می شود به دلخواه یا بسته به شرایط مقدار بیشتری هم مطالعه کرد. ۲. خواندن روزانه الزامی است و نمی شود یک روز تعداد صفحات بیشتری مطالعه کرد و یک روز از مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:06

رفته بودم تا ببینمش و بگویم. بگویم که می روم، که از همه چیز گذشتم، که ساعت شنی شکسته است و شن ها را باد دوباره به سمت کویر می کوچاند. سر میز همیشگی نشستم و نوشیدنی همیشگی را سفارش دادم. می دانستم که می آید. به عادت همه ی سه شنبه ها که می آمد و چای عصرانه اش را با همان کیک یزدی های خیلی شیرین می خورد، روزنامه اش را می خواند، و می رفت دوباره سر شیفت. می دانستم که اگر بیاید مرا می بیند و سلامی و بعد می توانم بگویم. بگویم که چهارده سال است که این راز لعنتی راه گویم را بسته و دارد خفه ام می کند. حالا که مریم برای همیشه رفته، حالا که نگار و امیر و حمید را طوفان زمان باادامه مطلب

برچسب: زیر سم اسبان است,زیر سم اسب شب,نوحه زیر سم اسبان است,فردا بدنش زیر سم اسبان است, نویسنده: کیانوش کریمیان تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:06

صفحه بندی