
کاخی کشیده بر دل شنزار از جامه ی سیاه درختان بر باره ی بلند کبودش نقشی ز هفت پیکر بی جان در زیر نور ماه فسرده یک سایه ی پلید شبه گون حک می کند بروی شن سرد با داس نقش هیئت شیطان کابوس سرد گردن و زنجیر خاموشی زبان عدالت فریاد خفته در دل هر مرگ آرامش خیالی طوفان حبس است آرزوی رهایی مرده است رقص و شادی و امید ضحاک فتح کرده جهان را خشم است و نفرت و غم و هرمان بدرود ای شقایق خونین بدرود نخل های سبکبار بدرود کودکان طبیعت بدرود عشق و دانش و ایمان. دیگر زمان سلطه ی پوچی است آغاز داستان تباهی ردی نمانده از گل لبخند فریاد، مرگ، هجرت، پایان. نوشته فا...
ادامه مطلب