دیر می رسد. خیلی دیر. تقریبا کتاب را تمام کرده ام و هوای ایستگاه حالا خیلی گرم شده. سلام و احوال پرسی مان مثل آدم های دیگری نیست که سیزده سال یکدیگر را ندیده اند. مثلا من بلند شوم و جیغی بکشم، یکدیگر را بغل کنیم و بالا پایین بپریم و بوس بوس. آن وقت ها هم اینجوری نبودیم. حالا هم. بی صدا می آید و کنارم می نشیند. سر می گردانم و به نیمرخ زیبا و جدی اش خیره می شوم. موها را رنگ نزده و تارهای سفید، تک و توک بین سیاهی مواج گیسوانش دویده اند. بهتر. من هم نباید رنگ می زدم. اما موهای من بیشتر سفید شده. یک دسته به ازای هر کودک رفته. چیزی نمی گویم. هر دو به درخت چنار آن طرف خیابان خیره می شویم. می پرسد: "چایی، قهوه ای چیزی این طرفها گیر میاد؟" می آید. دو تا قهوه فوری می گیرم. هرچند که در هوای گرم اردیبهشت شاید طراوت شربتی بیشتر می چسبد. هوای ایستگاه خفه است. لیوان کاغذی را که به دستش می دهم به من نگاه می کند و می گوید: "ممنون." می دانم که منظورش قهوه نیست. می داند که می دانم. می نشینم و در سکوت گذشته ها را نظاره می کنم که از جلوی چشمان خاطره ام رژه می روند. سفر اصفهان. مهمانی های ریز و درشت امیر خان با آن هنرمندان عجیب و غریب. مولوی خوانی. جسد چشم باز حمید. خنده های نگار. شب های طولانی رصد. زخم های ستاره. زندان پیر بنو. چهارشنبه سوری. صدای فوق العاده ی مادر امیر خان و آن تکه که می خواند: "تو را می خواهم و دانم که هرگز، به کام دل در آغوشت نگیرم" و این جمله ی امیر که گفت: "هر وقت گذشته ها برات پر رنگ شد و آینده محو، بدون که مرده ای". مثل امروز من و شاید مریم.
تکانی به خودش می دهد و لیوان را در دستش می چرخاند. می گوید: "دیگر سه تار نمی زنم. ولی پیانو می زنم." لبخندش تلخ است. به انگشت های کشیده و زیبایش نگاه می کنم و فکر می کنم بهتر. کاش هیچوقت سه تار نمی زد. ادامه می دهد. "خانه را فروختم. وسایل بابا را. عتیقه ها را. بقیه را هم بخشیدم و دور ریختم. همه چیز را رد کردم. ارگ و ویولون سل. و آن نامه ها، حتی نوشته ی محمد نوری. همه ی رشته ها را بریدم." بر می گردد و به من نگاه می کند. احتمالا به دنبال تایید یا مخالفتی در نگاهم چشم هایم را رصد می کند. لبخند می زنم و نوک انگشت هایش را می گیرم. می گوید: "فردا که بروم دیگر بر نمی گردم. هیچوقت". گنجشک کوچکی کنار پای ما تکه های شاخ و برگ را زیر و رو می کند و ریز ریز به چپ و راست می جهد. گرمی لیوان قهوه در دستم آزار دهنده است. می گذارمش روی صندلی. گنجشکک پر می کشد و دور تر می نشیند. مریم بلند می شود: "باید بروم". من هم بلند می شوم. یکدیگر را که در آغوش می گیریم می گوید: "برای تو هم چیزی دارم". از جیبش کیسه ای بیرون می آورد و دستبند چرمی کهنه را توی دستم خالی می کند. صدای ساز قدیمی توی گوشم می پیچد و طنین آواز مردانه ای که می خواند: "شکسته ای دل مرا، به من بگو چرا چرا، به سنگ غم ها". نگاهش می کنم. آرام اشک می ریزد. من هم. لعنت به خاطره ها. دوباره در آغوشش می کشم و می دانم، برای من و مریم، این آوارگی هرگز به پایان نمی رسد.
نوشته فاطمه کمپانی. دهم اردیبهشت ماه 95. برای رفتن آخرین نشانه.
