رفته بودم تا ببینمش و بگویم. بگویم که می روم، که از همه چیز گذشتم، که ساعت شنی شکسته است و شن ها را باد دوباره به سمت کویر می کوچاند. سر میز همیشگی نشستم و نوشیدنی همیشگی را سفارش دادم. می دانستم که می آید. به عادت همه ی سه شنبه ها که می آمد و چای عصرانه اش را با همان کیک یزدی های خیلی شیرین می خورد، روزنامه اش را می خواند، و می رفت دوباره سر شیفت. می دانستم که اگر بیاید مرا می بیند و سلامی و بعد می توانم بگویم. بگویم که چهارده سال است که این راز لعنتی راه گویم را بسته و دارد خفه ام می کند. حالا که مریم برای همیشه رفته، حالا که نگار و امیر و حمید را طوفان زمان با خودش برده، حالا که من هم دارم می روم، یکی باید بداند که در آن روز لعنتی، در آن محله ی کثیف لعنتی چه اتفاقی افتاد. یکی باید بداند که چرا امیر خان این طور ناگهانی ناپدید شد. یکی باید بداند که چرا حمید این طور ناجوانمردانه خاموش شد. که من چرا چهارده سال است که نمی توانم درست نفس بکشم و یک جفت چشم کوچک سیاه نیمه باز از میان صورت کودکانه کبود سردی، هر شب هنگام خواب به من خیره می شوند و صدای زجه های زنی در گوشم می پیچد که "مگر ستاره را به شما نسپرده بودم. مگر به من قول ندادید؟" و خاک سرد گورستان و زنی دستبند به دست که زانو زده و می نالد و موهایش را می کند و صورتش را با ناخن می خراشد. یکی باید بداند. یکی باید جمعه ها سر خاک لعیا برود. نشسته بودم و خیره بودم به در. می آمد. حتما می آمد. سولماز جان با همان حرکات کند همیشگی اش که یاد آور یک خرس پاندای خسته بود آرام آرام به میز من نزدیک شد. با کندی ظرف دستمال و فنجان قهوه را روی میز گذاشت. حتی لبخندش هم طول می کشید تا از گوشه ی چشم هایش شروع شود و بعد آرام آرام به لبانش بخزد و بعد در پهنه ی صورتش گسترده شود. نگاهش را به من دوخته بود و ایستاده بود. گفتم: "ممنون". کند و خسته گفت: "رفته است. الان دو سه ماهی می شود. خیلی وقت هست به ما سر نزده ای." صندلی سمت چپ را با دقت عقب کشید و دستهایش را به میز تکیه داد و با سختی نشست. انگار که خطایی کرده باشم گفتم: "مادر بیماره". گفت: "منتقل شد زاهدان." بعد مدتی جیب پیشبندش را گشت و یک تکه کاغذ بیرون آورد و روی میز گذاشت دوباره جستجویی و این بار یک کلید زرد رنگ صندوق امانات. گیج بودم. نگاهش کردم. گفت: "پیام داد که محضر دار آشناست. یک امضا کافی است. گفت خودت می دانی چکار کنی." کاغذ را باز کردم. فقط آدرس. گفتم:" من دارم می روم." گفت:" همیشه برای نفر آخر سخت تر است. می دانی. نفر آخر که باشی دلت می خواهد بروی ولی فکر اینکه کسی نیست گلدان ها را آب بدهد بیچاره ات می کند. من هم نفر آخر بودم و یکی باید گلدان ها را آب می داد. ماندم و حالا وزن خودم را نمی توانم بکشم. کلافه ام. رفته بودم هم فرقی نمی کرد. باید وزن وجدانم را می کشیدم. کم نیست. کم نبود." پنجه هایش را روی میز گذاشت و با سنگینی بلند شد. دستم را گرفت و گفت: "برای من از زندگی فقط یک تن وزن مانده. وزن خاطره ها!" و آرام دور شد. کلید و کاغذ را روی میز گذاشتم و فنجان را بر داشتم. برداشتم. خیره شدم و گذاشتمش روی میز. نمی توانستم چیزی بخورم راه گلویم برای همیشه بسته شده بود. امانتی ها را برداشتم و راه افتادم. یکی باید میز ها را تمیز می کرد و کتاب ها را و قاب ها را. یکی باید جمعه ها .... میانه راه پله ها ایستادم تا نفسی تازه کنم. مچ پاهایم درد گرفته بود. دستم را به میله ها گرفتم و آرام آرام خودم را پایین کشیدم. چقدر سنگین بودم. به پاگرد که رسیدم دوباره مکثی کردم. باید می نشستم. پله سنگی سرد و سفت بود. سرم را به نرده ها تکیه دادم و چشم هایم را بستم. از بیرون صدای ترانه ای مرا با خود به گذشته برد. دور تر از چهارده سال پیش. دشتی و جشنی. لباسهایی رنگارنگ زنان و صدای خنده ی بچه ها که دنبال هم در شیب تپه می دویدند. سوار کارانی که در دوردست دشت می تاختند و صدای آواز مرد که می خواند:
ساچین اوجون هؤرمزلر؛
گولو سولو درمزلر
ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر ؟
سنی منه وئرمزلر
نئیلیم آمان، آمان
ساری گلین
سردی خشک پله ها را کم کم فراموش کردم و گرفتگی گلویم را. نور خورشید به گرمی بر پهنه ی دشت می تابید و دامنی زرد رنگ در زیر نور خورشید می چرخید و تاب می خورد. دیگر مهم نبود که در گذشته چه اتفاقی افتاده بود. مهم نبود. گلدان ها را می شد برد و در خاک کاشت. دیگر لازم نبود زنی قربانی شود. زنی بسته به زنجیر که گلدان ها را آب بدهد... .
نوشته ی فاطمه کمپانی، در سوگ یک دشت و به یاد جنگلبانی که دیروز کشته شد.
برچسب: زیر سم اسبان است,زیر سم اسب شب,نوحه زیر سم اسبان است,فردا بدنش زیر سم اسبان است,
نویسنده: کیانوش کریمیان