
رفته بودم تا ببینمش و بگویم. بگویم که می روم، که از همه چیز گذشتم، که ساعت شنی شکسته است و شن ها را باد دوباره به سمت کویر می کوچاند. سر میز همیشگی نشستم و نوشیدنی همیشگی را سفارش دادم. می دانستم که می آید. به عادت همه ی سه شنبه ها که می آمد و چای عصرانه اش را با همان کیک یزدی های خیلی شیرین می خورد، روزنامه اش را می خواند، و می رفت دوباره سر شیفت. می دانستم که اگر بیاید مرا می بیند و سلامی و بعد می توانم بگویم. بگویم که چهارده سال است که این راز لعنتی راه گویم را بسته و دارد خفه ام می کند. حالا که مریم برای همیشه رفته، حالا که نگار و امیر و حمید را طوفان زمان با...
ادامه مطلب